... «تنها ترس ما اینست که آنچه را داریم از دست بدهیم، خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان. اما این ترس زمانی از بین می رود که بفهمیم که داستان زندگی ما و داستان جهان هر دو را یک دست واحد رقم زده است.»
کسی که به صحرا می رود نمی تواند عقب گرد کند، و هنگامی که نمی شود به عقب برگشت فقط باید در جستجوی بهترین راه برای جلو رفتن بود. بقیه فقط به خدا مربوط می شود از جمله خطرات....مکتوب !
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 2:20  توسط مجيك
|
چند ماهي بود كه نامه هاي پي در پي مي نوشتم كه قصد ادامه دادن ندارم ... واقعا بريدم از اين جماعت... بالاخره بخشنامه اي اومده كه اجازه مي ده بازخريد بشيم ... زنگ زدن كه بدو بيا كه به آرزوت نزديك شدي ... ۲۰ سال پيش كه وارد اين حرفه شدم هرگز فكر نمي كردم روزي برسه كه از مهياشدن امكان نرفتنم تا اين حد خوشحال و سرمست بشم ... خوب اداره ايه خوووووووووب ...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 23:31  توسط مجيك
|
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است . قرآن! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته،یكی ذوق می كند كه ترا فرش كرده ،یكی ذوق می كند كه ترا با طلا نوشته ،یكی به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه، خواندن تو آز آخر به اول، یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند، حفظ كنی، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .
خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 22:16  توسط مجيك
|
بعضي آدم ها خاص هستن ... يعني ويژگيهايي دارن كه اون ها رو خاص مي كنه ... از نظر من يكي از اون آدم ها استاد قمشه ايه ... حرفهاش يه ريتم هنرمندانه و لذت بخشي داره كه من يكي هميشه باهاش حال كردم ... صحبت هاي دلنشين ، آموزنده ، تاثيرگذار و تامل برانگيزي كه مي تونه گاهي تلنگري براي يك تغيير مسير يا جهشي براي يك پرتاب به سوي كمال باشه ... بخشي از صحبت هاي استاد رو در تشريح مزيت اخلاق در پي بخونيد و حالشو ببريد ... جالبه ...
*چطور می شود دل آدم پر از شادی حقیقی بشود؟ عملا اولین قدم چیست؟ این همه انبیا و اولیا یعنی شاعران آسمانی
آمدند و ما را به شادمانی دعوت کردند. راه را هم نشانمان داده اند. چرا ما باید در کنار گنج از گدایی بمیریم در حالی که همه چیز داریم. چرا همت نکنیم و به جاهای خوب نرسیم؟
پایان تمام تلاش های انبیا، اخلاق است. پیامبر می فرماید من برای مکارم اخلاق مبعوث شده ام. هیچ نشانی برای ایمان بهتر از اخلاق خوب نیست. حدیث داریم که افضل مردم در ایمان کسی است که اخلاقش بهتر باشد.
*انبیا و اوصیا این خبر بزرگ(مرگ) را برای این آوردند که ما حالمان خوب بشود. اگر این خبر تصدیق نشود بقیه خبرها چه اهمیتی دارند؟ اگر در زندان به یک اعدامی پول زیادی بدهند، با خود می گوید من با این پول چه کار کنم؟
از زرتشت نقل کرده اند که هیچ سعادتی بالاتر از این نیست که وقتی داری می میری با خود بگویی من کسی را آزار نکرده ام و کسی از من نرنجیده است.
در قرآن وعده داده شده که هر کس به خدا ایمان بیاورد و براساس همان مذهبی که دارد به او حیات طیبه و پاک اعطا می کنیم.
تفاوت میان مذاهب بسیار جزئی است.مثلا نماز در همه مذاهب و ادیان هست. بالاخره ما باید با پروردگارمان صحبت کنیم. ولی نماز ما از نماز باقی ادیان کامل تر و زیباتر است. در نماز حرکات تناسب دارند و این یعنی هارمونی و این هارمونی یعنی هنر. مولانا می گوید ما در نماز سجده به دیدار می بریم، بیچاره آنکه سجده به دیوار ببرد.
خداوند این امکان را به ما داده که هر روز خودمان را اصلاح کنیم. مغفرتی بالاتر از این هست که هر روز با محاسبه نفس می توانی خودت را اصلاح کنی؟
خوب حالا بعد از این که فرد مدتی محاسبه نفس کرد این قابلیت را پیدا می کند که با یک پیر، مرشد یا صاحب کرامتی برخورد کند. به پیر بگوید ما تا این جای راه را آمده ایم. کارهای ما درست است یا نه؟که پیر او را راهنمایی کند. انسان دو رول دارد. یکی ظاهری و یکی باطنی. باطنی عقل است و ظاهری پیامبر خدا. پیامبر همان رسول درونی است که بیرون آمده تا همه او را ببیند. پس دو آینه مقابل ماست.( یک آینه روی تو و یک آینه عالم) اول آینه فطرت خودمان را بگذاریم جلوی خودمان. بعد هم مدد بگیریم از انبیا و اولیا که شاعران آسمانی اند.
کتب آسمانی را مطالعه کنید! زبور داود(ع) خیلی زیباست. مناجات های بنده با خدای خودش است. ببینید داود چه علمی داشته. کتب آسمانی پیشین هم جزو کتب ماست. آن ها هنوز مسلمان نشده اند ما که قبلا مسیحی شده ایم. فردی به من گفت من کم کم دارم مسیحی می شوم. گفتم مسیحی هستی. سعی کن کم کم مسلمان بشوی!
مسلمانی مراتبی دارد که یک مرتبه اش مسیحیت است. جالب است بدانید که بحث یک پرفسوری در گلاسکو چه بود! "مسلمان بودن مسیح". چون مسلمانی درجات دارد و مسیح هم یک درجه از آن است. و درجه اتم واکمل مسلمانی رسول اکرم است. موسی، عیسی، ابراهیم و همه پیامبران مسلمانند.
*فردوسی می گوید: تو را دین و دانش رهاند نخست. یعنی دینی که توام با دانش باشد. نه توام با تعصبات و جهل.
* در خلقت به عده ای ابروی کمانی داده اند، به عده ای ابروی شمشیری داده اند و به عده ای هم ظاهری معمولی می دهند. این زیبایی ظاهری دست ما نیست. ولی می توانیم صورت اعمال خود را زیبا کنیم. سیرت زیبا داشته باشیم تا در آخرت این سیرت زیبا تبدیب شود به صورت زیبا.
قدیم می گفتند برای این که بدانی چگونه آدمی هستی ببین دوست داری به خواستگاری خودت بروی یا نه؟ خیلی ها با خود می گویند آخر من چه امتیازی دارم که به خواستگاری خودم بروم؟
خوب کاری بکن که دوست داشته باشی به خواستن خودت بروی! شیرین سخن بگو، با مردم خوش برخورد باش، مزاحمت ایجاد نکن. مگر نمی خواهیم خیر مردم به ما برسد؟ پس ما هم خیرمان را به آنها برسانیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 18:22  توسط مجيك
|
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم ؟ لقمان جواب داد:اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 18:7  توسط مجيك
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 18:6  توسط مجيك
|
ما که می ترسیم از هجرت دوست ...
کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...
کاش می دانستیم که سفر یعنی چه...
و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود می لرزد ...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:10  توسط مجيك
|
بارالها !
طراوت بهار را با عشق به وجود بي همتايت در هم آويز و رحمت بي پايانت را همچون جويباري بر ما جاري ساز تا آنگونه كه اراده توست متحول گرديم ...
سال نو بر همه دوستان مبارك باد ... موفقيت و سربلندي و سلامت شما عزيزان را در سال جديد از داور برحق آرزومندم ...
+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 18:5  توسط مجيك
|
اينروزها خبرهاي مربوط به حمله اشرار به بيرجند و درگيري با نيروي انتظامي منو ياد ماموريتي انداخت كه به اتفاق سيامك قادري از گروه گزارش و محمود ظهيرالديني از عكاسي در اواخر دهه هفتاد به استان خراسان انجام داديم.تيم خبري ما ماموريت داشت از تحركات اشراري كه به قصد باج گيري افرادي رو گروگان مي گرفتند گزارشي تهيه و درقالب بولتن دراختيار مسئولان قراربده.اين ماموريت به دليل شرايط سخت و دشوارمنطقه و هراسي كه به لحاظ نوع شرارت هاي گروگانگيران به دل مردم افتاده بود براي مسئولان منطقه حائز اهميت بود و به همين دليل آقاي مهرعليزاده استاندار وقت خراسان فردي رو مامور كردكه تاپايان سفربه شهرهاي مختلف مرزي ما رو همراهي كنه تا راحت تر به كارمون برسيم. نمي دونم استاندار به اين آقا كه از قضا سمت بالايي هم در استانداري داشت چه توصيه اي كرده بود كه اين بنده خدا تمام انرژيشو بكار گرفت تا نزد ما فردي متدين و متشرع جلوه كنه.شايد به زعم خودش فكر مي كرد ما قراره از وضعيت اخلاقي و روحي اين بابا گزارش تهيه كنيم.طفلي دكمه هاي يقه اش رو كه تا اخر محكم بسته بود و تو اون گرما انگاري كتش رو به تنش دوختن. براي هريك از ما اين چندمين ماموريت از اين دست بود و به دليل تجريه اي كه از آن بهره مي برديم در مسير خيلي باهم شوخي مي كرديم و به قولي "ريلكس"بوديم و هرچقدر تلاش مي كرديم يخ اين بنده خداي همراهمون باز بشه فايده اي نداشت.كار به جايي كشيده بود كه به محض استقرار درمحلي براي اقامه نماز و صرف غذا اين بنده خدا فوري قرآن و مفاتيحي در مي آورد و شروع به قرائت مي كرد اونم به صداي بلند! شايد فكر مي كرده راحتي ما براي رد گم كني و تست اونه . اما اتفاق جالب اينكه اين بابا وقتي ديد نه انگاري ما كاري به كارش نداريم و تمامي تلاشش براي متشرع نشون دادن خودش بي فايده است يواش يواش كتش رو درآورد و بعدشم دگمه يقه رو باز كرد و درتعريف كردن جك از ما سه تا پيشي گرفت و اين روزهاي اخري واسه نمازصبح هم بلند نمي شد... خلاصه ما سه تا مونده بوديم اين بنده خدا چطور يهويي ۳۶۰ درجه تغيير كرد .فكر مي كنم اين ماموريت اگه كمي طولاني تر مي شد آخريها قربت الي الله باباكرم هم مي رقصيد برامون ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 16:12  توسط مجيك
|
جلال طالباني رئيس جمهور عراق از چهره هاي سياسي بسيار زيرك و مدبريه كه بارها درايتش رو در مديريت جامعه ديده بودم . به خصوص دوراني كه در منطقه خودمختار كردستان عراق به عنوان نفر اول بود . شايد همين مديريت ها بود كه بعدها و پس از سرنگوني رژيم بعثي به عنوان رئيس جمهور برگزيده شد. پيش از اينها چندين بار باهاش گفت وگو داشتم و هر بار نكات ظريفي در ذهنم به يادگار ماند.فكر مي كنم سخن گفتن با مرد مبارز و سرد و گرم چشيده اي چون جلال طالباني كه كردزبانان " مام جلالش " مي خوانند تجربه و غنيمت بزرگي باشه.بار دومي كه با او گفت وگو كردم بااينكه حدود ۷ سال از مصاحبه اولم مي گذشت به راحتي به خاطرم اورد و اين برام خيلي عجيب بود.دراين گفت وگو بحث به رابطه مردم عراق با نيروهاي امريكايي و اينكه مردم عراق ايا وام دار و مديون اين نيروها هستند كشيده شد. بحث برسر اين مساله بود كه چرا بايد امريكاييها به راحتي منابع طبيعي عراق را چپاول كنن و اين قضيه تا به كي مي خواد ادامه پيدا كنه مگر اونها براي مردم عراق چه كردند كه چنين بهاي سنگيني طلب كنن.او همينطور كه با خودكار روي ميزش بازي مي كرد بعدازمكثي گفت:"شما فقط هشت سال درگير جنگ با صدام بوديد و هزاران كشته داديد و سالها از اقتصادتان عقب افتاديد و در اين مدت هزاران بار مردمتان صدام را يزيد خطاب كردند و براي نابوديش دست به دعا برداشتند.ما نيز در كردستان عراق ۳۰ سال با اون جنگيديم و جوانان زيادي را از دست داديم كه امروز مي توانستند كمكمان باشند براي ساختن دوباره عراق . همه ما و شما جنگيديم و جنگيديم و دعا كرديم اما حتي به اندازه يك متر نتوانستيم صدام را جابجا كنيم اما نيروهاي امريكايي در ظرف ۲۰ روز او را ساقط كردند.حالااگر اين سرنگوني توافقي پشت پرده هم كه باشد دراثر فشار بوده و صدام آدمي نبود به راحتي چيزي رو بپذيرد.ما عراقيها و شما ايرانيها بايد بابت همين يك كارممنون امريكاييها باشيم".
اين نگاه به نيروهاي امريكايي و يه جورايي استفاده ابزاري از اونها براي سرنگوني دشمن عين سياست بود و معتقدم طالباني انساني تمام قد سياسيه . او معتقد بود امريكا چه ما بخواهيم چه نخواهيم قدرت اول دنياست و تاثيرگذار در عرصه هاي سياسي و اقتصادي و نظامي و بايد با پنبه سرش رو بريد و از قدرتش براي منافع ملت بهره برد ...
اين گفت و گو ادامه پيدا كرد و دراين خصوص و درباره راههاي خروج به مرور نيروهاي امريكايي و انتقال قدرت به عراقيها هم طرح هايي داد كه نخواست در خبر منعكس بشه ...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 15:29  توسط مجيك
|