تبليغاتX
نشانه




















نشانه

خداوندراهی راکه هرانسانی بایدبپیماید بانشانه هایی نوشته,تنهاکافیست نشانه ها را یافت

حتما شنیدین که میگن "آدم تا چیزی رو داره قدرشو نمی دونه".حکایت ما همینه ... وقتی چیزی رو از دست می دیم تازه یادمون می افته که چی داشتیم .جالبه که بعدش یهویی خدا یادمون می آد و ازش می خوایم  تند و زود مشکلمونو حل کنه و درغیراینصورت ازش شاکی می شیم و بعضی هامون شاخ و شونه هم می کشیم.انگار خدا نشسته هروقت ما رفتیم سراغش بگه خوش اومدی بنده گلم ،بیاکه منتظرت بودم تا مشکلتوحل کنم!...راستی اگه یکی یه کتاب ازمون قرض بگیره و چندروز بعدش پاره پوره یا خط خطی تحویلمون بده تازه غرغرکنه که بابا این چه کتاب مزخرف و چرتی بود دادی بخونیم چه واکنشی نشون می دیم؟خداوکیلی بازم کتاب دستش می دیم؟من که عمرا نمی دم ...حداقلش اینه که می زارم کمی اصرارکنه و از متنبه شدنشو و امانت داریش مطمئن بشم بعد بهش کتاب بعدی رو می دم ..غیرازاینه؟مایی که در ازای خیلی چیزهایی که تو زندگی نصیبمون شده که مهمترینش سلامتیه و خیلی چیزهایی که داریم  اما متوجهش نیستیم یه تشکر کوچولو ازخدامون نکردیم حالا بابت از دست دادن یک موقعیت شغلی ، بدست اوردن یه مقدار پول،از دست دادن کمی دارایی  یا حتی یک شکست عشقی که معلوم نبود عاقبتش چی بشه چقدر زود رومونو  از خدا برمی گردونیم و مثل بچه ها "قهرقهر تا روز قیامت" می گیم  ... تازه هوارتا هم بد و بیراه به همه مقدسات پشت بندش که چرا خدا حرف ما رو گوش نکرده ... اولا که معلوم نبود صلاح ما در براورده شدن دعامون بوده باشه (تیکه بعدی رو بخونید دربارش)بعدشم حالا که یه جورایی به قول شما خدا روش اونوره و حواسش به ما نیست می گم ... خودمونیم چقدر تاحالا وقتی خوش و خرم بودیم و عشق و حال براه بودیم و کبکمون خروس می خونده نشستیم یه خلوت و رو به خدا بگیم آخدا دمت گرم از این حالی که به ما می دی؟حالا یه وقت فکرنکنید رفتم بالامنبر و موعظه می کنم و خودم همیشه سجادم رو به قبله پهنه ... نه ... اتفاقا  این چند روزه که عجیب هل لازم شدم و شاکی از روزگار اما یهو دیروز قضیه ای پیش اومد که این سطور رو نوشتاریش کردم ... دیروز تو خلوتم یکی گفت دادا ...همش سراغ کتاب شعر و رمان و تاریخ نباش،یه نگاهم به این کتاب که داره تو قفسه خاک می خوره بنداز... "قرآن"رو بازش کردم ...این فراز از صحبت خالقمون عجیب به دلم نشست :" شما بندگان اگر شکر نعمت بجای آرید به نعمت شما می افزایم ..."حالا برو واسه خودت ...!

میگن یه روز جوانی نزد حضرت موسی رفت و اصرار داشت تا زبان حیوانات را بیاموزد .موسی گفت زبان حیوانات به چه سود توست آنان را به حال خودشان بگذار اما مرد همچنان اصرار کرد اما موسی نپذیرفت تا آنکه خداوند فرمان داد موسی زبان حیوانات را به مرد جوان بیاموزد. فردای آن روز مرد جوان طبق روال هرروز صبحش تکه نانی جلوی سگش انداخت اما خروس پرید و زودتر تکه نان را برداشت ، سگ گفت آهای واسه من بود ...خروس گفت نگران نباش فردا خر ارباب می میرد و تو از گوشتش استفاده می کنی ، جوان اینو شنید و فوری خرش رو برد بازار و فروخت... روزبعد این داستان تکرارشد.خروس این بار گفت فردا قراره گوسفند ارباب یهو بمیره و تو قطعا نصیبی از گوشتش خواهی برد جوان اینو شنید و فوری گوسفندشو برد بازار و فروخت...روز بعد که همین ماجرا رخ داد خروسه به سگ که از عدم اتفاق دو ماجرای قبل شاکی بود گفت باورکن من دروغ نمی گم فردا قراره خود ارباب بمیره و خانه اش تا یک هفته مهمان می آد و تو هم دلی از عزا درمی آری جوان که اینو می شنوه فوری می ره پیش حضرت موسی و دست به دامان او می شود .موسی میگه، حکایت اینکه گفتم صلاح تو در این نیست تا زبان حیوانات رو بدونی اینه که اون ماجراها همگی سپری بود برای تو برای رهایی از بلاهایی که قرار بود سرت بیاد اما تو همشونو از خودت دور کردی ! (حالا نیایید بپرسید جوونه مرد یا زنده موندا چون خودمم نمی دونم !)

 و اخری اینکه میگن از عزرائیل پرسیدن این قدر که تا حالا قبض روح کردی دلت واسه کسی هم به رحم اومده و سوخته؟ می گه آره دو بار.یکی برای بچه ای که درمیان یک کشتی متولد شد و من مامور قبض روح مادرش شدم و اون بچه بعدازغرق شدن کشتی در دریایی طوفانی برتخته پاره ای به جزیره ای افتاد و دیگری بر*"شداد" که بهشتی باآن زحمت درسالیان دراز ساخت و اجازه نیافت حتی یک مرتبه بهشتش را ببیند.دراین موقع به عزرائیل خطاب شد:آن نوزادی که درکشتی متولدشد و درجزیره افتاد همان شداد بود که در کنف حمایت خود و بدون مادر پروراندیم و آن همه نعمت و قدرت دادیم ولی او از راه دشمنی با ما درآمد و اینک نتیجه دشمنی اش را دید.

* شداد نام پادشاهی در دوران حضرت هود بود که خطاب به آن حضرت که اورا به بهشت برین درعوض ایمان اوردن به خدا وعده داد گفت من خود میتوانم بهشتی بهتر از آنچه تو گفتی بسازم و برای بلندشدن روی دست خدا افراد و لشگریانش را مامور کرد تا با استفاده از هزاران کنگره طلا و یاقوت و گوهرهای فراوان قصرو باغ و بوستانی بزرگ همچون بهشت توصیفی حضرت هود بسازند اما درست پس از سالهای طولانی که کار این احداث طول کشید و هنگامی که برای دیدن باغ با لشگریانش رهسپار بود ملک الموت جانش را ستاند

ببخشید طولانی شد ...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:11 توسط مجيك | |


Design By : Night Skin