وقتي سخني و صحبتي به دل مي شينه و حرف حقي زده مي شه ديگه سكوت جايز نيست ... بايد دست به قلم شد ... هميشه نبايد از بدي ها و كژي ها و زشتي ها نوشت ... گاهي بايد از خوبي ها و قشنگي ها و زيبايي ها و هرآنچه بر دل مي نشينه نوشت ... هميشه نبايد نگاهي منتقدانه داشت ... گاهي بايد عينك بدبيني رو برداشت ... بايد نوشت تا همه بدونن جوانمردي و بزرگي و مروت همچنان زنده است ... گفتاري كه دقايقي پيش از زبان ميرحسين موسوي شنيدم در من حسي رو بوجود آورد كه سالها بود از اين حس دور بودم ... حسي كه نشات گرفته از خصايل و غرور يك ايراني اصيله ... واقعا لذت بردم از اين همه غيرت و تعصب و جسارت و شجاعت ... كاش همگي در يك صف در برابر هرچه بدي و دروغ و نيرنگه بايستيم ... كاش بار ديگه همچون گذشته هاي نه چندان دور بتونيم دوشادوش هم براي ايراني عاري از هرگونه دو رويي و ريا و تزوير و نيرنگ و براي آباداني و غرور و عزت ملي و جهاني تلاش كنيم ...كاش به جاي پاپوش درست كردن و پرونده سازي و انگشت اتهام نشانه رفتن به سوي هم كمي به هم با ديده احترام و محبت بنگريم ... يادمان باشد ما ايراني هستيم ... با پيشينه اي بزرگ و غرور افرين ... مي تونيم همديگه رو دوست بداريم ... خيلي زياد ... درود برهمه ايرانيان پاك انديش و خوب كردار ...
پی نوشت :
یه بنده خدایی که یه جورایی شیطون رفته زیرجلدش میآد اینجا بازبانی مقدس مابانه و حق به جانب گویی از سوی خدا ماموریت هدایت مرا یافته می نویسد که من دیده می شوم ... این طفلی انگاری خبر نداره که همه ما دیده می شویم از جانب قدرتی برتر ... داور برحق ... دارم رسما از این سبک گفتار و نوشتار بالا میآرم ... جامعه شده مملو از تزویر و ریا و چند شخصیتی ... !!!