<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نشانه </title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/</link>
<description>خداوندراهی راکه هرانسانی بایدبپیماید بانشانه هایی نوشته,تنهاکافیست نشانه ها را یافت </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 09:38:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ماموريت جهنمي ! </title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;زماني كه مسئول دفتر ايرنا در بغداد بودم اتفاقات زيادي برام رخ داد كه هركدوم مي تونه سرفصل يك كتاب چندصدصفحه اي باشه.اين اتفاقات گاه به قدري تلخ و سخت بود كه از اين ماموريت هميشه به ماموريت جهنمي ياد مي كنم.براي مرخصي و دريافت حقوق به تهران اومده بودم و دربرگشت همراه دوستي كه باخودروي نمره ديپلماتيك سفارت به تهران اومده بود همراه شدم تابه بغداد برگرديم.به دليل برخي مشكلات،لب مرز خسروي چندساعتي معطل مانديم و اين برايمان خيلي گران تمام شدچون حدود ۶۰ كيلومتر از اين مرز تانخستين شهرفاصله داشت كه تماما بيابان باجاده هاي ناامن وتاريك بود.اين مسير همواره توسط راهزن ها و اشرار و گهگاهي منافقين زيرپوشش قرارداشت و فقط بايد در روشنايي روز عبور ميكرديم حال انكه دقايق زيادي از تاريك شدن هوا گذشته بود كه ما از مرز عبور كرديم.من راننده  خودروي پرشياي موتور زانتيايي كه دوست وزارت خارجه ايم مالكش بود، بودم و به دليل نيمچه ترسي كه تو دل هردومون افتاده بود سكوت اختيار كرديم و در تاريكي مطلق جاده بي نشان راهنمايي رانندگي رو با سرعت بالاي ۱۸۰ طي مي كرديم.چون شيشه ها بالا بود صداي اطراف رو نداشتيم اما ناگهان نورهاي قرمزي از جلوي ماشين به سرعت رد شد كه به دليل تجربه اين چنين صحنه اي در دوران جنگ متوجه شدم به سمتون در حال شليك هستن . من سرعتم رو زياد كردم و براي اينكه استرس به دوستم وارد نكنم وقتي پرسيد اينا چي بود گفتم شب پره !!!... شليك همچنان ادامه داشت.ناگهان در تاريكي مطلق جاده حس كردم در حدود ۵۰ متريمون بلوك سيماني بزرگي وسط جاده كاشتن كه عربها بهشون مي گفتن &quot;سيطره&quot;.باقدرت تمام پامو گذاشتم رو ترمز اما با اون سرعت نمي شد خودرو رو كامل متوقف كرد و براي همين خيلي شديد با سيطره برخورد كرديم . هردو با سر رفتيم تو شيشه جلو و ماشين تقريبا تا شيشه جمع شد.دوستم كه انگاري هنوز درجريان حمله و شليك قرار نداشت دو دستي زد تو سرش و نگران ماشينش بود اما من منتظر سررسيدن شغالهايي كه بريزن و جونمون رو بگيرن . همينطور هم شد . به يك دقيقه نكشيد كه دو تا ماشين لندكروز پر از آدم هاي مسلح ريختن اطرافمون . من فقط به دوستم كه كمي خون از سرش ريخته بود رو صورتش گفتم كه خودشو بزنه به بيهوشي . اونها اومدن و يه دوري زدن . يكيشون گلنگلدن كشيد و منم فاتحه ام رو خوندم . يك لحظه تمام لحظات زندگيم مثل فيلم جلوي چشمام عبور كرد و پايان زندگيم رو كاملا متصور شدم .دور ماشين چرخي زد و به زبان عربي گفت &quot; سياره تعبان&quot;.كمي تو چشمام زل زد. انگاري دلش سوخت ... ماشين رو گشتن . صندوق عقب و داخل.تصور كرد چيزي گيرشون نيومده و به كاهدون زدن .دو تا آدم سر و كله خوني و يك ماشين داغون.ما چيزي همراه نداشتم جز يك دوربين عكاسي كه داخل كيفش ۲۵هزار دلار اداره بود كه براي پرداخت اجاره ملك مورد اجاره دفتر همراه داشتم و از شانسم دراين برخورد شديد به زير صندلي رفته بود.سارق ها از كشتنمون چيزي عايدشون نمي شد و بعداز چند دقيقه رفتن. ما يكساعتي اونجا بوديم تاچند تا ماشين ون كه از شانس ما باهم حركت كرده بودن و چندنفر مسلح همراه داشتن رسيدن.يه جورايي خدا فرصت ديگه اي بهمون داد و بنا رو بر ادامه زندگي ما رقم زد.با اون ماشين ها به بغداد رفتيم و فرداي آنروز باچندنفر در روز اومديم و ماشين رو به قصرشيرين منتقل كرديم.ناگفته نماند آن دوست محترم وزارت خارجه اي كه اصرارداشت من در مكاتبه با خبرگزاري مدعي بشم راهزنها مبلغ ۲۵ هزاردلار رو از ما زدن تا نصفشو به جاي خسارت ماشينش برداره به دليل عدم تمكين من از اين درخواست تاريال آخر خسارت ماشينشو گرفت.اگرچه بعدها به دليل مصائبي كه برخي مديران نالايق ايرنا رقم زدن شرمنده خودم و خانواده ام شدم و هنوزم هستم كه چنين ماموريتهاي مخاطره اميزي رو پذيرفتم ... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پروازي به بلنداي مرگ !</title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;همیشه دیدم و شنیدم که برخی از جوانان جویای نام علاقه بسیاری به حرفه خبرنگاری دارن.شاید مهمترین دلیلش عدم اطلاع و اگاهی درست از گرفتاریها و مصائب این شغل باشه.مهرماه ۱۳۷۶قرار براین شد که اقای خاتمی که به تازگی رئیس جمهور شده بود درحرکتی نمادین و قابل تحسین زنگ آغاز سال تحصیلی رو در مدرسه روستای&quot;بنمار&quot;استان اردبیل به صدا دربیاره.حدودساعت ۶ بعدازظهر با هواپیما ازتهران به سمت اردبیل حرکت کردیم نزدیکیهای اردبیل خلبان اعلام کردکه به زودی در فرودگاه این شهربه زمین می نشینیم.من کنارپنجره بودم و نگاه می کردم...مه عجیبی بود و باند دیده نمی شد... یکهو من حس کردم هواپیما در حال برخورد با یک ساختمونه که بعدها فهميدم برج مراقبت بوده.واقعا به طور معجزه اسایی هواپیما بعداز تکان های وحشتناک که باعث حالت تهوع اکثر مسافرین شد دوباره اوج گرفت. همهمه ای در هواپیما شکل گرفت و من که اشهدم رو خوندم.هزار فکر تو سرم اومد. با خودم گفتم حتما خرابکارها کاری کردن که هواپیما سقوط کنه . چون شایعه ترور خاتمی اون زمان در فضای سیاسی جامعه زمزمه می شد.بهرحال بعداز چند دقیقه ای خلبان اعلام کرد که به دلیل مه غلیظ قادر به فرود نیست و به باید به تهران برگردیم .ما به تهران برگشتیم و پس از فرود درفرودگاه مهراباد یکی دو ساعتی علاف بودیم و دوباره سوار شدیم این بار بایک هواپیمای دیگه.این توضیح رو دادن که هواپیمای قبلی به دلیل سبک بودن قادر به فرود در فرودگاه مه الود اردبیل نبود.اما جالب اینجاست که همون اتفاق اول باردیگه رخ داد و این هواپیما هم نتونست در اردبیل فرود بیاد و ناچار به تبریز رفتیم و در فرودگاه اونجا به زمین نشست.شاید نوشتن و مرور این چند سطر بدون توصيف اوضاع و احوال روحي و جسمي مسافران خیلی راحت باشه اما كافيه تو ذهنتون تصور كنيد كه به يكباره هزاران متر ارتفاع كم يا زياد كنيد و متوجه بشيد كه چه آشوبي در درونتون رخ مي ده . من در اون چند ساعتی که رو هوا بودم مرگ رو جلوی چشمام هنگام دوبار فرود ناکام درفرودگاه اردبیل دیدم و بارها خودم رو لعنت کردم که چرا این شغل رو انتخاب کردم.اين فقط گوشه اي از شغل پرخطر خبرنگاري بود . يكي دو خاطره از اين دست رو كه برام اتفاق افتاده در روزهاي اينده خواهم نوشت . بدرود       &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 15:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای من و آقای محور یاب !</title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009999&gt;سال 1377 همراه رئيس جمهور وقت ( سيد محمدخاتمي) به مشهد سفر كردم . طبق روال اينگونه سفرها  رئيس جمهور در جمع مردم هر شهر سخناني ايراد مي كرد كه به چند بخش&quot; يادآوري نام و خاطره شخصيت هاي برجسته&quot;.&quot;اعلام تعداد شهدا و جانبازان و بسط اين موضوع به ميزان رشادت مردم آن خطه و &quot;همچنين بيان مشكلات و نارسايي هاي موجود در آن منطقه و اينكه وجود اين مشكلات در شان مردم نيست و و دادن وعده هايي براي مرتفع ساختن مشكلات &quot; و &quot; اعلام طرح هاي عمراني و اقتصادي در شرف افتتاح يا در دست اجراي منطقه &quot; ... اين روال در هر شهري تكرار مي شد و من در هرشهر نام چند چهره برجسته نام برده شده رو درخبر قيد مي كردم .آقاي خاتمي درجمع مردم مشهد نيز طبق همين روال از شخصيت هاي بزرگ اين شهر نام برد كه تقريبا نام 20 شخصيت برده شد و براساس اصول خبرنويسي براي تنظيم بهتر خبر فقط به ذكر نام چند چهره برجسته تر و نامي تر بسنده كردم.خبر مخابره شد و چند ساعت بعد آقاي خوشرو *معاون تبليغات دولت  مراجعه كرد و برخلاف نامش با ترشرويي به من توپيد كه فلاني چرا نام همه چهره هايي كه اقاي خاتمي اعلام كرد در خبر نياوردي و منم با خونسردي توضيح دادم كه كار خبرنگاري كتابت و تاريخ نگاري نيست بلكه خبرنگار بايد به صورت مختصر و مفيد تمامي مطالب مهم يك سخنران رو تنظيم خبري كنه ... اما اين آقا گفت ما شما رو نياورديم كه هرطور دوست داري بنويسي وبايد همه مطالب رو مو به مو بنويسي.دوباره با خونسردي گفتم من خبرنگار يك رسانه دولتي هستم كه با هزينه دولت اومدم نه هزينه پدري شما و براساس تعاليمي كه ديدم خبر تهيه مي كنم و بهتره شما هم به كاري كه تجربه و تسلط نداري دخالت نكني. اين جرو بحث و جدل ما با وساطت آقاي صادق روحاني نژاد خبرنگار صدا و سيما پايان گرفت و آقاي خوشرو باعصبانيت رفت و منم خودمو اماده كردم براي هرگونه برخورد.نيم ساعت بعد ( حدود ساعت 12 شب ) اقاي وردي نژاد مديرعامل وقت با من تماس گرفت و وقتي توضيح من رو درباره تنظيم خبر شنيد ضمن تشكر و خسته نباشيد گفت خبرت رو خوندم و خيلي هم خوب تنظيم شده بود شما با جديت به كارت ادامه بده .بعدها  جرو بحث هاي خبري و ممانعت من برای دخالت های بی مورد اقاي خوشرو در تنظیم اخبار باعث شد كه ايشان خصومت شخصي با من پيدا كنه و حتي بارها تلاش كرد نامم رو از فهرست خبرنگاران اعزامي به سفرهاي خارجي رئيس جمهور خط بزنه اما اقاي وردي نژاد تا اخرين روزي كه در اين حوزه فعاليت كردم تاكيد داشت كه تمامي سفرهاي داخلي و خارجي رو بايد فقط من برم و واقعا اين حمايت های مثال زدني رو از کمتر مدیری سراغ دارم که به حق این چنین پشتیبان و حامی نیروی خودش باشه .اميدوارم ايشان هرجا كه هست موفق و پيروز و در پناه داور برحق باشه. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009999&gt;*آقاي خوشرو به دليل تلاش و اصرار بر نقش  آفريني در نحوه تنظيم اخبار در جمع خبرنگاران به &quot;محور ياب&quot; شهره شده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 16:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبرنگار يا زبل خان ! </title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;كار طاقت فرسا در گروه سياسي باعث شد مدير اخبار وقت(جمشيد شفيعي) ماموريتي تشويقي برايم فراهم كنه به جزيره قشم.قرار براين شد در اين ماموريت مينه راه اندازي دفتر و همچنين گزارشي از قابليت هاي خبري اين جزيره تهيه كنم . البته به صورت شفاهي اينطور گفت كه برو و كمي استراحت كن. اما بهرحال هيچ كجا براي يك خبرنگار سياسي نمي تونست محل استراحت باشه ولو جزيره قشم.در بحبوحه ابطال راي مردم بندر عباس و جزيره قشم در انتخابات مجلس ششم يا پنجم بود.شوراي نگهبان بدون هيچ توضيحي آرا مردم اين دو شهر رو ابطال كرده بود. آقاي عليزاده عضو شوراي نگهبان و در عين حال رئيس سازمان ثبت اسناد و املاك كشور بودند.باخبر شدم براي شركت در مراسم آغاز بكار اداره ثبت اسناد و املاك قشم به اين جزيره تشريف مي آرن و اين فرصتي بود براي من خبرنگار سياسي كه سين جيني درباره چگونگي و علل ابطال آراي مردم قشم داشته باشم.آقاي بوشهري مديرعامل وقت منطقه ازاد قشم از من خواست به دليل اصرار اقاي عليزاده بر اينكه سفرشان صرفا در سمت ثبتي وي است از پرسش هرگونه سوال سياسي پرهيز كنم.منم تلويحا پذيرفتم اما ... در پايان اين سفر يكروزه كه همه چيز به خوبي و خوشي طي شد در فرودگاه بعداز كلي سوال و جواب ثبتي ايشان سخناني با اين مضمون كه مردم محروم و زجر ديده قشم از وضعيت اقتصادي و معيشتي خوبي برخوردار نيستند و دولت در اين زمينه كم كاري داشته بيان كرد.همين جملات باعث شد انگيزه پرسش سياسي من برانگيخته شود . پرسيدم جناب عليزاده شما سخنان بسيار مفيدي بيان كرديد و واقعا جاي تحسين است كه محروميت و نارساييهاي مردم محروم اين منطقه رو در اين چند ساعتي كه تشريف اورديد با هوشياري فراوان متوجه بشيد اما يك سوال مطرح است انهم اينكه همين مردم مظلوم و محروم با هزاران اميد و آرزو فردي را براي رسيدگي و پيگيري مشكلاتشان برگزيدند اما شوراي نگهبان بدون ارائه هيچ دليلي اين گزينش و انتخاب را باطل اعلام كرد.چرا؟ اقاي عليزاده كه از طرح اين سوال جا خورده بود نگاهي غضب آلود به بوشهري كرد با اين معنا كه مگر من نگفتم سوال سياسي نباشد . بوشهري هم متعاقبا لب گازه اي سمت من كرد . اما من مصر براي گرفتن پاسخ بودم. عليزاده گفت ما نبايد براي هرچيزي پاسخ بدهيم و دليل ارائه كنيم . منم بلافاصله گفتم تا جايي كه مي دانم و خوانده ام بنيانگذار اين انقلاب همواره مسئولان را موظف به پاسخگويي به مردم و خود را خادم مردم مي دانست و پسنديده است شما مسئولان كه داعيه پيروي از آن پير فرزانه داريد اين رويه را پي بگيريد . عليزاده گفت اصلا شما روزنامه نگارها همتون دنبال شر هستيد از اون اكبر گنجي گرفته تا بقيه و همينطور كه اين جملات را مي گفت به ضبط خبرنگاري من يورش برد و نوارش را برداشت و از جايش بلند شد. من لبخندي زدم و گفتم بهرحال اين سخنان در حافظه من خبرنگار نقش بست.من آن خبر را مخابره كردم و با پيگيري و اصرار فراوان و دستور معاون خبر وقت روي خط ويژه استفاده شد.بعدها كه به عنوان مسئول دفتر ايرنا در غرب استان مازندان منصوب شدم يكروز همين آقاي عليزاده براي شركت در مراسم افتتاح دفتر جديد ثبت اسناد به چالوس امده بود كه در كنفرانس خبري وقتي من شروع كردم به پرسش مرا به جا آورد و گفت شما اينجا هم هستي؟گفتم حاج آقا ما خبرنگاران مثل زبل خان همه جا هستيم يه بار جنوب يه بار شمال يه بار تو كوير يه بار تو دل جنگل و    هميشه هم ذهنمان پر است از سوالاتي كه بايد بپرسيم و مسئولان هم بايد جواب دهند ... !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;     
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 15:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمشيد شفيعي و شان خبرنگار! </title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#660033&gt;&lt;STRONG&gt;فكر مي كنم اغلب همكاران با اين حرف من موافق باشن كه اگر بخواهيم ازچند همكار با پرستي‍ژ و ديسيپلين و منضبط نام ببريم حتما يكيش &quot;جمشيد شفيعي&quot; هست ... كلا از شخصيتش خوشم مي اومد و همواره فرد قابل احترامي برام بوده و هست ... يادمه زماني كه آقا جمشيد مديرخبر بود و من خبرنگار حوزه رياست جمهوري گروه سياسي بودم هميشه از كوچكترين فرصت استفاده مي كرد تا تجربياتش رو بهم منتقل كنه.خيلي اصرار داشت كه خبرنگار بايد به مقامي كه اخبارش رو پوشش مي ده تاحدي نزديك باشه كه به راحتي بتونه به دفترش رفت وآمد كنه.هميشه هم مثال از دوران نخست وزيري ميرحسين مي آورد كه چطور به راحتي بامقامات ارتباط داشت و حتي در هلي كوپتر مخصوص نخست وزير سوار مي شد و هميشه هم به من مي گفت تو بايدبري تو دفتر آقاي خاتمي(رئيس جمهور وقت)و همونجا بشيني ببيني چه خبر هست،كي ميآد و كي مي ره و خبرش رو تهيه كني. هرچي مي گفتم آقا وضعيت با دوران خبرنگاري شما خيلي خيلي فرق كرده و ديگه از اون صدق و صفا و سادگي مقامات خبري نيست كه بشه به اين راحتي نزديكشون شد افاقه نمي كرد ...اين آقا جمشيد گل و باصفا كه اميدوارم هرجا هست خدانگهدارش باشه اعتقاد راسخي برحفظ &quot;جايگاه &quot;خبرنگاران داشت و هميشه تيكه كلامش اين بود كه &quot;شان&quot;خبرنگار بايد حفظ بشه و گلايه داشت كه خبرنگاران رو بايد حتما با پژو ۴۰۵ جابجا كنن و خودروهاي پيكان كنار گذاشته بشه و بهترين امكانات بايد در اختيارشون قرار بگيره تا آب تو دلشون تكون نخوره ...خلاصه ما هم كه مي ديديم اين حرفها با امكاناتي كه خبرگزاري در اختيارمون گذاشته فقط درحد يك روياست و مقايسه اش با امكانات رسانه هاي رقيب مثل صدا و سيما يه جور ناهمخواني و ناهماهنگي داره و باعث سرخوردگي و تحقيرمون شده كمي سربه سر استاد خودمون مي گذاشتيم و تا مي اومد مي گفتيم شان خبرنگار اومد ! يا مثلا وقتي مساله اي يا موضوعي مطرح مي شد من به يك بهانه اي لابلاي حرفها و انتقادات و طرح مشكلات يه گريزي مي زدم كه  آقاي شفيعي &quot;شان&quot;خبرنگار بايد حفظ بشه ...حتما آقا جمشيد متوجه اين شوخي ها مي شد اما هميشه با بزرگواري و سعه صدري كه داشت خيلي جدي و مصمم بازهم بر حفظ جايگاه خبرنگاران تاكيد مي كرد ... اونروزها ما اصرار ايشون به حفظ شان خبرنگار رو با توجه به وضعيتي كه وجود داشت يه جورايي نشدني مي دونستيم ... البته اون زمان لااقل مديرمون اصرار به اين موضوع داشت و تاجايي كه توان داشت در جهت محقق شدنش حركت مي كرد اما فكر مي كنم امروز وضعيت خبرنگاران و امكانات و اختياراتي كه دارن به مراتب ضعيف تر از دوران ما باشه ...  &lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660033&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنایات یا عنایات ؟</title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;هنوز چند ماهی از اشتغالم در خبرگزاری نگذشته بود که با گاف یکی از پانچیست ها دریک خبر متوجه آثار و عواقب و تبعات این کار شدم. البته اهميت تاثیرگذاری و حساسیت کار اطلاع رسانی هم برام خيلي جالب بود.اينكه چند سطر رو روي خروجي قرار مي داديم و فردا در بيش از ۸۰ درصد نشريات منتشر مي شد و حس مي كردم يه كار مفيد انجام دادم خيلي حس قشنگي بود. یادمه یک روز خبری مربوط به سخنان رهبری رو خط خروجی قرار گرفته بود که یک اشتباه فاحش داشت و این اشتباه از زیر چشمان تیز بین سردبیر مخفي مانده بود.اون موقع ها خبر حوزه رهبری از طریق بیت به صورت نوشته دست نویس فاکس می شد و در خبرگزاری پس از تایپ و مقابله بدون هیچ دخل و تصرف و تنظیمی روی خروجی قرار می گرفت.درجایی ازاین خبر به جای &quot;عنایات&quot;رهبری به اشتباه &quot;جنایات&quot;رهبری تایپ شده بود.فقط مي تونم بگم ولوله اي تو اتاق خبر برپا شد. چندتا از مديران سراسيمه اومدن بالا و حسابي كي بود كي بود من نبودم راه افتاد و هركسي مي انداخت گردن اون يكي ... من اونروز با جریاناتی که پیش اومد و پانچیست به حراست فراخوانده شد و بگير و ببند و برو بيايي راه افتاد متوجه حساسیت و دردسرهاي خبر شدم.درواقع اصلا فكر نمي كردم يك خبر به اين وسعت سريع منتشر و بازخوردهايي داشته باشه.نام پانچیست رو نمی برم اما یادمه برخورد خیلی تندی با اون بنده خدا شد و من تا چند روز به این فکر می کردم که چقدر بايد مراقب بود تا يك مطلب ايراد و اشكالي نداشته باشه و دردسري ايجاد نكنه.فكر مي كنم اغلب كارها وقتي به اتمام مي رسه كار پايان يافته تلقي مي شه اما در کار رسانه وقتی محصولی به صورت تصویری و نوشتاری منتشر بشه تازه اول بازتاب ها و واکنش هاست و به نظرم تا چند روز يک خبرنگار باید نسبت به تولیدی خودش و واکنش هاش نگران باشه ... از اين اتفاقات در طول كارم تو خبرگزاري بسيار ديدم حتي يكي دو بار در حد سردبير از كار معلق شدن يا در اختيار كارگزيني قرار گرفتن  و آخريش همين اواخر سردبيري به خاطر ارسال خبر سقوط يك هواپيما مورد غضب قرار گرفت و نزديك بود با ۲۸ سال سابقه كار دراختيار كارگزيني قرار بگيره . در مجموع در کنار همه این مصیبت ها و مشکلات وقتی یک خبر تو یک رسانه منتشر می شد از ذوق و شوق کلی انگیزه برای ادامه کار پیدا می کردم بدون اینکه متوجه و نگران گذر عمر و از دست رفتن انرژی و پتانسیل هايی باشم كه الان مي فهمم مي تونستم در كارهاي مفيدتري بكار گيرم ...&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt; </description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 11:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چطور نون خور دولت شدم ! </title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;به توصيه يك دوست تصميم دارم خاطراتم رو از بدو ورود به كار خبر اينجا بنويسم ... هم مروري بر ۲۰ سال كار دشوار خبر  و هم تجديد خاطرات تلخ و شيرين گذشته ... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;حدود ۱۹ سال داشتم ... يكي دو سالي از پايان جنگ گذشته بود و من تونستم ديپلمم رو در مجتمعي كه براي رزمندگان از درس جا مانده تاسيس كرده بودن بگيرم ...دوره اي بود كه خيلي از هم سن و سالان من تو شش و بش كنكور و دانشگاه بودن اما من بيشتر علاقه داشتم وارد كار آزاد بشم ...بعدازچند صباحي گشت و گذار و شور و مشورت يك مغازه تو ميدان فرحزاد با همياري يكي از دوستان راه انداختيم ... مغازه بستني فروشي ... سعي داشتم تو اين زمينه از ذوق هنري و دست خط خوبم استفاده كنم و مغازه رو به گونه اي تزيين كردم و محصولاتمون رو به گونه اي ارائه كردم كه خيلي زود مغازه گرفت ... جوري شد كه دخل شب جمعه مغازه تو سال ۶۹ حدود يكصد هزارتومن بود ! همزمان پدرم خيلي اصرار داشت كه يه كار دولتي و به قولش آبرومند داشته باشم ... نمي خواستم مخالف توصيه پدرم رفتار كنم از طرفي كار ازاد رو دوست داشتم ... اون زمان دوستاني در جبهه پيدا كرده بودم كه گهگاهي بهشون سر مي زدم ...اونها بچه هاي نظام آباد و خيابان حسيني و مسجد سبحان بودن ... يك شب كه رفته بودم اونجا به يكي از دوستانم به نام مهدي عابديني (در حال حاضر عمده ترين تاجر و فعال دستگاههاي لبنياتي تو كشوره ) مشكلم رو مطرح كردم و گفتم عليرغم ميل باطنيم به خاطر توصيه و اصرار پدر مي خوام چند وقتي تو يه كار دولتي برم اما تصميم جدي براي ادامه كار ندارم ... مهدي گفت مي ري خبرگزاري كار كني؟گفتم چه جور جايي هست؟گفت هيچي بابا مي ري بيرون با مردم حرف مي زني و يه چيزايي مي نويسي و وقتت هم دست خودته و همش ولي تو خيابونا و مي توني به كار آزادت هم برسي ! گفتم بد نيست ... همون لحظه مهدي  رو به آقايي كه اونطرف تر تو مسجد نشسته بود گفت : اهاي حسين ... اين آقا مجيد مثل داداشمه و بچه جبهه ايه ... از فردا مي اد پيشت خبرگزاري ... اون آقا كه لبخندي به لب داشت اشاره كرد برم پيشش و گفت فردا بيا خيابون وليعصر دو راهي يوسف اباد خبرگزاري جمهوري اسلامي ... گفتم بيام پيش كي ... باز خنديد و گفت حسين نصيري ... من فرداي اونروز قبل از اينكه براي خريد مغازه برم بازار رفتم خبرگزاري ... وقتي يادم مي افته خندم مي گيره كه با يه كفش گيوه و تيپ كاسبي رفتم خبرگزاري ...در ورودي يه كيوسكي داشت كه هم بازديد بدني مي شدن مراجعين هم اطلاعات بود .. سراغ حسين نصيري رو گرفتم ... نماينده حراست كه اونجا نشسته بود و امروز از عكاسان ايرناست يه نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و گفت احتمالا با عبدالله نصيري كار داري نه حسين نصيري ...( عبدالله نصيري مسئول دفتر مدير عامل بود واين فقط يك تشابه فاميلي بود نه چيز ديگر) . وقتي رفتم طبقه چهار دفتر مدير عامل ديدم اين اقاي نصيري اوني نيست كه من ديدم ... يهو همون اقاي ديشبي كه تو مسجد ديده بودم از تو اتاق اومد بيرون و با خنده به استقبالم اومد ... اونجا بود كه تازه متوجه شدم اين بابا مديرعامل خبرگزاريه ...اون منو به محمدتقي روغنيها مديرخبر وقت معرفي كرد و من از اون روز وارد كار خبر شدم و كارم رو شروع كردم ... اونروزها با وجود افرادي همچون مرحوم بورقاني، عيسي سحرخيز ،حسن ابادي ،تنكست ، خانم ارگاني،روغنيها ،خادم و جوانفكر ، اسلامي فرد و ديگران محيط خبرگزاري به قدري فعال و پرنشاط بود كه من يواش يواش جذبش شدم و موندگار و اينطوري شد كه نون خور دولت شدم و دخل كار آزاد رو با اون همه جذابيت با حقوق چندر غاز دولتي و كار پردردسر و پر مشغله خبري معاوضه كردم ...بعدها كار خبر به قدري منو جذب خودش كرد كه شبانه روز وقتم رو وقفش كردم بدون اينكه خسته بشم و قدرتم تحليل بره ...اگرچه بعدها محدوديت ها و ممنوعيت ها و نامهرباني هاي بسياري ديدم كه انگيزه ام رو يه جورايي سوزوند ... تا بعد ... در پناه حق &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 14:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلسه اقتصادي كه به سادگي قابل مهار نيست ... </title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;رکود اقتصادی در کشور رو به وخامت است.وزیر اقتصاد معتقد است که سیاست های پولی را باید اصلاح کرد.این خبر بعد از قطعی شدن حضور وی در دولت دهم از سوی رسانه ها منتشر شد.اتاق بازرگانی پیش از این نسبت به ادامه بحران هشدار داده بود.فعالان بخش خصوصی از بالارفتن ریسک اقتصادی و امنیت می گویند.به گفته این فعالان، وقایع اخیر باعث عدم اطمینان در اقتصاد شده است.به نظر می رسد این ادعا منطقی باشد .هیچ یک از 33 مهمان خارجی مدعو به یک همایش ریاضی در دانشگاه شریف در این همایش شرکت نکردند.این مدعوین هیچ نوع سرمایه گذاری هم قرار نبود انجام دهند و برای شرکت در این همایش کمی دست زدن و تشویق کفایت می کرد.حجم پول از 21500 میلیارد تومان در اسفند 86 به 15700 میلیارد تومان در دی ماه 87 کاهش یافته است .کاهش 27 درصدی حجم نقدینگی در حالیکه تورم 25 درصد است یعنی قدرت خرید مردم نسبت به قبل 52 درصد کاهش یافته است. &lt;BR&gt;با این حال فعالان بخش خصوصی منتظرند دولت بسته جدید بعد از انتخابات را عرضه کند.افزایش نقدینگی احتمالا تنها راه کار در کوتاه مدت است.با افزایش نقدینگی کنترل و مهار تورم به شیوه قبل از انتخابات دیگر ممکن نخواهد بود. &lt;BR&gt;گزارش های رسمی از افزایش 3 درصد نرخ بیکاری در تهران خبر می دهد.طی یک ماه و نیم گذشته 1646 کارگر به خیل کارگران اخراجی پیوستند. &lt;BR&gt;اخراج 500 کارگر از شرکت روکش چوبی ایران 900 کارگر از کارخانه صنایع مخابراتی از راه دور و 230 کارگر هتل آزادی طی یک ماه و نیم گذشته در رسا نه ها گزارش شده است. &lt;BR&gt;در 500 کارخانه 200 هزار کارگر از 3 تا 50 ماه حقوق در یافت نکرده اند. &lt;BR&gt;این وضعین البته طبیعی است . ایرالکو مجبور است محصولات خود را حدود 700 تومان زیر بازار در بورس کالا بفروشد که باز هم به دلیل بالاتر بودن قیمت المینیوم نسبت به بازار های جهانی خریداران استقبال نمی کنند.این بحران باعث شده تولید ایرالکو 50 درصد کاهش یابد. &lt;BR&gt;شرکت های بزرگ صنعت فولاد بورسی با میانگین بازدهی منفی 44 درصد طی تیر ماه 87 تا پایان تیر ماه 88 دوران رکود را تجربه می کنند . &lt;BR&gt;با واردات بیش از یک میلیون تن شکر در سال گذشته ، 50 درصد واحدهای تولیدی شکر در مدار زیان قرار گرفتندو در باقی کارخانه ها نیز تولید عملا متوقف شده است. &lt;BR&gt;چک مبادله شده در نظام بانکی در پایان سال گذشته نسبت به سال پیش از ان 42 درصد کاهش یافت. &lt;BR&gt;این در حالی است که چک های برگشتی 7.8 درصد افزایش پیدا کرد که از بعد جنگ تا به حال بی سابقه بوده است . &lt;BR&gt;گزارش های بورس نیز حاکی از سراشیبی سقوط در 150 شرکت بورسی است. &lt;BR&gt;60 درصد ظرفیت تولید کنندگان لوازم خانگی نیز غیر فعال شده است. &lt;BR&gt;ساخت وساز در تهران حداقل 60 درصد کاهش یافته است. &lt;BR&gt;در حال حاظر 56 هزار میلیارد تومان بدهی بانکی وجود دارد. &lt;BR&gt;تعداد فزاینده بیکاران و نیمه بیکاران به گونه ای محتوم در ورای این رکود و ورشکستگی پیاپی کارخانه جات است.کارگران به اقشار زیر طبقه سقوط خواهند کرد.آنان دراستیصال کامل برای بقای خود به اشتغال غیر رسمی روی خواهند آورد .از این پس میلیونها یقه آبی(کارگر) که جامعه علیرغم توانایی که دارند خواهان کارشان نیست ،خود را بازنده مناسبات جدید می پندارند. &lt;BR&gt;طی چند ماه گذشته تمامی اخبار دال برشکل گیری گسترده اعتراضات یقه آبی ها دارد .ادامه روند کنونی و بی توجهی به رکود بنگاههای اقتصادی موج اعتراضات آبی را به راه خواهد انداخت. &lt;BR&gt;انگیزه اصلی این حرکت خودجوش نگرانی از گرسنگی خانواده و شیر خشک فرزند نوزاد و اجاره مسکن آخر ماه و ادامه تحصیل فرزند و درمان همسر است .این اعتراضات کاملا جدی است و با گردو بازی پانکی های سبز و شلتاق بازی طفیلی و غفیلی های جردن و شهرک غرب متفاوت است. &lt;BR&gt;هر نفر که بیکار شود با خود حداقل 4 نفر را به زیر خط فقر می برد.این خانواده بدون شک مستعد فساد می شود.سرکوب جنبش آبی ها و برگزاری دادگاه فیروزه ای ،حتی اگر به تواب سازی هم بیانجامد ،باز هم مانع فساد و انحرافات اجتماعی نخواهد شد.آنومی و دختران فراری، ایدز و کودکان خیابانی و طلاق و اعتیاد و سرقت و قتل موج قرمزی است که پس از بی توجهی به اعتراضات آبی به سادگی قابل مهار نخواهد بود.&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 14:45:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعبان بي مخ هاي ديروز و امروز ! </title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;TABLE class=doc1 cellSpacing=0 cellPadding=0 align=center border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;DIV id=doc11&gt;
&lt;P align=justify&gt;شعبان جعفری که خود را از &quot;دوستداران محمد رضا شاه پهلوی&quot; می‌دانست، در درگیریهای قدرت در آنزمان طرف شاه را در مقابل دکتر مصدق و حزب توده که از دکتر مصدق حمایت می‌کرد گرفت. &lt;BR&gt;در پی کودتای ۲۸ مرداد، وی به همراه دوستان و نوچه‌هایش نقشی بزرگ در پیروزی خیابانی طرفداران شاه و ارتش در مقابل کمونیستها و طرفداران دکتر مصدق بازی کرد؛ هرچند که دکتر مصدق هیچگونه گرایشی به حزب توده نداشت. &lt;BR&gt;در این میان برخی وی را متهم می‌کنند که در کودتای ۲۸ مرداد از دولتهای انگلیس و آمریکا برای سرنگونی دولت محمد مصدق پول گرفته‌است. &lt;BR&gt;در همین حال شعبان جعفری خود را از مریدان آیت الله کاشانی و از حامیان و اعضای گروه فدائیان اسلام می‌دانست که البته پیرامون اين ادعا، بحث و جدلهای تاریخی فراوان است . &lt;BR&gt;شعبان جعفری مدعی بود که در روز ۲۸ مرداد سال ۳۲، وی تا حدود ظهر در زندان شهربانی بوده و بنابراین نمی‌توانسته نقشی اساسی در به ثمر رسیدن کودتای ۲۸ مرداد بازی کرده باشد. در این زمینه بحث و جدلهای تاریخی فراوان است. &lt;BR&gt;وی که علاقه اش به محمدرضا شاه پهلوی و &quot;شاه دوستی&quot; اش بر کسی پوشیده نیست، بعد از انقلاب ایران، نامش در لیست افرادی بود که تحت تعقیب کمیته ضربت انقلاب اسلامی قرار داشتند. در نتیجه وی نیز ایران را همانند بسیاری از حامیان محمدرضا پهلوی ترک گفت و زندگی در تبعید را ابتدا در اسرائیل و سپس آلمان و نهایتا در شهر لس آنجلس در ایالت کالیفرنیا در آمریکا آغاز کرد. &lt;BR&gt;گفتنی است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دولتمردان وقت، بارها وی را به دست داشتن در «ناآرامیهای شهرهای مختلف ایران» متهم می‌کردند &lt;BR&gt;شعبان جعفری در سن هشتاد و پنج سالگی و در روز ۲۸ مرداد، ۱۳۸۵ - سالگرد کودتای ۲۸ مرداد - در شهر لس آنجلس واقع در ایالات متحده آمریکا درگذشت.&lt;BR&gt;به مرور تصویری زندگی  شعبان جعفری توجه کنید:&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;DIV id=doc111&gt;
&lt;TABLE class=gallery1 cellSpacing=0 cellPadding=0 align=center border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fararu.com/vglfyydm.w6dxjwi,xgw72.a,imw.p.html&quot;&gt;&lt;A&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fararu.com/vglizzap.t1au5tkccrb2t.x.html&quot;&gt;&lt;A&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 3px&quot; colSpan=2&gt;
&lt;TABLE class=gallery2 cellSpacing=0 cellPadding=0 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=gallery3 colSpan=2&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=gallery6&gt;
&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglfyydm.w6dxjwi,xgw72.a,imw.p.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: #4f72b8 1px solid; BORDER-TOP: #4f72b8 1px solid; BORDER-LEFT: #4f72b8 1px solid; BORDER-BOTTOM: #4f72b8 1px solid&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-000.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglgqq9w.ak9ztar1qpajb.41rwa.v.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-001.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglhzznx.23nvk2tyif21s.dytx2.u.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-002.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglizzap.t1au5tckpbtl9.2kcpt.x.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-003.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vgljvvet.uqeyxufbxsu2j.zbftu.w.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-004.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vgla66ne.49nwy4khm54gv.1hke4.,.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-005.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglb88bf.rhbgaruq0ired.pqufr.l.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-006.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglcssq1.2bqx02a5ml2yn.85a12.,.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-007.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vgldff0s.yt0zoy2ljaym-.6l2sy.h.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-008.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglezz8x.jh87ejbro9jk-.irbxj.2.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-009.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglezz8x.jh87ei.rzjjk-7brbxj9.2.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-010.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglfyydm.w6dxja.,yww72yi,imwg.p.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-011.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglgqq9w.ak9zt4.1qaajbxr1rwap.v.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-012.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglhzznx.23nvkd.yz221sxtytx2f.u.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: orange 1px solid; BORDER-TOP: orange 1px solid; BORDER-LEFT: orange 1px solid; BORDER-BOTTOM: orange 1px solid&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-013.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglizzap.t1au52.kzttl95ckcptb.x.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-014.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vgljvvet.uqeyxz.bvuu2jifbftus.w.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-015.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vgla66ne.49nwy1.h644gvikhke45.,.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-016.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglb88bf.rhbgap.q8rredzuqufri.l.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-017.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;PADDING-TOP: 7px&quot; align=middle&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.fararu.com/vglcssq1.2bqx08.5s22yn4a5a12l.,.html&quot;&gt;&lt;IMG class=gallery8 onmouseover=&quot;slowhigh(this);this.style.border=&apos;1px solid orange&apos;;&quot; title=&quot;&quot; onmouseout=&quot;slowlow(this);this.style.border=&apos;1px solid #4f72b8&apos;;&quot; height=80 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030141-r-s-018.jpg&quot; width=120&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;كافي است مروري داشته باشيم به زندگي اين مرد و مرداني كه امروز چماق بدست به جان ملت مي افتند ... !&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 13:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفتاب پرست </title>
<link>http://magicalam.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام رفقا ... ببخشيد كه چند وقتيه چيزي ننوشتم ... راستشو بخوايد چيزي واسه گفتن نداشتم ... فكر مي كنم هميشه نمي شه همه چيزهايي كه از زندگي درك مي كنيم بنويسيم ... اومدم يه چيزي اينجا بنويسم ... از اون چيزهايي كه ادم دوست داره برا دلش بگه ... اينروزها يه موضوعي اپيدمي و فراگير شده و هممونم كم و بيش متوجهش مي شيم حالا يا خودمونو مي زنيم به اون راه كه نمي دونيم چي به چيه يااينكه مي فهميم اما خب يه جورايي همرنگ جماعت مي شيم ... &lt;FONT color=#006633&gt;به نظرم بيشتر آدما اوني نيستن كه نشون مي دن ...&lt;/FONT&gt; نظر شما چيه ؟ پيش از اينا اينطوريا نبود ... طرف تو هر مرام و مسلكي كه بود همونطوري هم بود اما الانا طرف اونطوري نيست كه تو جامعه خودشو معرفي مي كنه و چقدر بده اين موضوع ... حالم بد مي شه همش از اين جور آدما ... آفتاب پرست و صد رنگ ...  &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 15:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=magicalam&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>magicalam</dc:creator>
<guid>http://magicalam.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
